هی فلانی زندگی شاید همین باشد...
دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٧
 

نقش خویش را پذیرفته ام

من آن جسد متحرکم که هر کس ببیندم شکر خدا کند

آری

هر کداممان این نقش را برای دیگری بازی می کنیم

تا همه شکر گزار باشند

جالب است که من نیز با دیدن جسدی ثابت شکر خدا می کنم

و آن جسد ثابت هم...

masih

جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸٧
خسته ام

خسته ام ، سال هاست که خسته ام

انگار که خستگی ام از من پیر تر شده

خستگی هم از تعقیب مداومم خسته است

از پناه بردنم به رختخواب خسته است

چون عاشقی شکسته دل سراغم می آید باز

می یابدم باز

هر چه تلاش می کنم  نا امید نمی شود

خسته نمی شود !!!

masih

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸٧
 

می دونی یکی از بدترین حس ها چیه؟

تصور کن یه تست هوش می زارن جلوت و بعدش هر چی بهش ور می ری حل نمیشه در حالیکه خبر داری یه بچه که چند دهه ازت کوچکتره حلش کرده!!!!

masih

سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧
برگ های پاییزی

باد آمد و آخرین برگ طلایی رنگ را هم از دستان خسته ی درخت گرفت و نرم نرم بر زمین راند صدای خش خش برگ ها زیر پای عابران درخت را به ناله انداخت

ای آسمان ببار ،خوابم نمی برد چطور بخوابم وقتی پاره ی تنم زیر پای عابران پاره پاره می شود

آسمان بارید و برگ های خشک پای درخت را تر کرد

دگر از صدای خش خش برگ ها خبری نبود

درخت به خواب فرو رفت و نفهمید که فردا روز خورشید برگهای تر را خشک کرد و دوباره عابران پاره ی تنش را پاره پاره کردند! 

masih

سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧
مرگ

به مجلس ختم دوستی رفتم

سابقا احساس می کردم از مرگ نمی ترسم سابقا گمان می کردم مرگ اتفاق خوبی است زیرا تن را از زجر زیستن می رهاند انسان را از کلاف خسته کننده ی دنیا می گشاید و ...

حال می ترسم

چقدر زود احساسم رنگ باخته 

می ترسم از آن روز که چهره در نقاب خاک کشم و تنم به خواب رود

می ترسم از آن روز که روحم بیدار شود و قرار شود رنج های تن را اینبار با روحم بیازمایم

می ترسم

masih

پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦
اگر پول هايم مثل ريش هايم بود!!!

کاش رشد پول هایم مثل رشد ریش هایم بود

آنوقت

هر وقت، هر کس

تیغم می زد

غصه ای نداشتم!

آنوقت بهتر معنی امید به فردایی تازه را می فهمیدم!!!

masih

پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦
ای خدا

خدایا

باز محتاج تو ام

می دانم که خوب می دانی

بنده ی عبادت گویی نبوده ام

 همیشه در خوشی ها از یادت برده ام و در مصیبت ها و غم ها به یادت بوده ام

در حالیکه خود در روزمره ام به آنهایی که فقط در مصیبت ها به یادم افتاده اند بی اعتنا بوده ام

و آنها را قدرناشناس دانسته ام

 خدایا

ملاقاتمان از مصیبتی به مصیبتی دیگر است

می دانم که می دانی

که این بار هم معجزه ای در کار نیست

این بار هم اگر گره ای از کارمان باز کنی

شاید باز تا گره ی بعدی ...

اما خدای مهربان ما را یاوری و پناهی غیر از تو نیست

پس ما را به حال خودمان رها مکن

که انسان ذاتا قدرناشناس است

masih

دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
 

کاش موسيقي ميدانستم

آنوقت زباني ديگر رو به احساسم باز مي شد

آنوقت مي توانستم

به کلامي ديگر

بگويم

دوستت دارم

مهربانم

کاش به هنري آراسته بودم

مثلا خطي خوش داشتم

تا دوستت دارم را

بر روي همه ي دست نوشته هايم

با مرکب عشقم

با قلم احساسم

براي تو

مي نوشتم

کاش مي توانستم

قلموي احساسم را

در رنگ عشقم به حرکت در آورم

آنوقت مي فهميدي

که دوستت دارم هايم به چه دشکلي است

اما حيف که بي هنرم

بي هنر...

تنها هنرم دوست داشتن توست

که آنهم هنري نمي خواهد!!

هر که تو را ديد دوستت داشت

ولي نه به اندازه ي اين بي هنرت

masih

سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦
 

خسته از گرما

منتظر تاکسی است

دخترک این پا و آن پا میکند

 

نگاهش برزمین عاصی است

بی امان در نگاه عابران

دخترک ور انداز می شود

 

این طرف تر عابران

در رصد صورتش

عقده های خویش  را

اقناع می کنند

 

از تاکسی خبری نیست

ولی ماشین ها

هر کدامشان با بوق خویش

گاهی با مکث های بی امان

دعوتش می کنند ،

ضیافتیست  در  چشمانشان

 

آنطرف تر ماشینی ایستاده است

با نگاهی محصور در آیینه اش

می پاید دخترک را بی امان

 

پیرمردی بر رکاب دوچرخه است

تشنه ی صورتک های تازه است

سیر نگشته از رصد،

 این 60 سال

در پی صیدی پُر آوازه است

 

آنطرف تر توریستی بی خبر

می خواند از فرهنگ این ایران زمین

 

می خورم غبطه به حال سرزمین

 

عاقبت دخترک سوار تاکسی می شود

ولی آنطرف تر هنوز پیر و جوان

ترویج می دهند، فرهنگِمان

 

فکر می کنم ترجمه اش سخت نیست

یکی به توریست بگوید:

این است فرهنگ  ایران زمین!!!!

masih

جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
خر و پل

ای کاش هیچ کسی

هیج وقت

خرش از پل نگذره

masih

جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
اشتها و خودخوری

مرسی، اشتها ندارم

- چرا تو که چیزی نخوردی؟

از بس خودخوری کردم دیگه اشتها ندارم!!! 

masih

شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٦
کتاب لحظه های ناب برای عشاق نوشته باربارا دی آنجلیس

عاشق کسی است که معشوق را متعلق به خود نداند و همواره به یاد داشته باشد که معشوق به امانت از جانب کائنات و جهان هستی نزد او سپرده شده است چنان چه از او به خوبی مراقبت و حمایت نکند ، او را از دست خواهد داد هنگامی که با معشوق خود به اندازه ای و به گونه ای کمتر از استحقاق او رفتار کنید او را به لحاظ احساسی و عاطفی از دست خواهید داد به لحاظ فیزیکی ، جسمانی نیز او را برای همیشه از دست می دهید

masih

جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦
راز ، برملا

عزیز دلم

ناهیدم

سرزنشت نمی کنم که نمی دانی چقدر دوستت دارم

شاید این رازیست که هر چه سعی می کنم برملایش کنم

باز نا توانم

کاش خدا بیشتر یاری کند!

masih

جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦
دل سوزی

ناهیدم قبول کن

که مستحقِ دل سوزیم وقتی، تو نیستی

و البته می دانم

که مستحقِ دل سوزی ای

وقتی با منی!

masih

چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
 

یک شب مهتابی

کنار رودخانه

نشستیم

من دست تو رو گرفتم و به صدای آب گوش می دهم

جدا چه رابطه ای بین صدای آب و رفتن به دستشویی هست

masih

دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
 

۱۸ تیر آمد و رفت

به ظاهر بی صدا

انگار که کسی به یاد هم نمی آورد که چه شده بود

شاید وقتی دیگر

همه به یاد آورند آنچه را بر سر آزادی آوردند

masih

دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
 

زندگی زیباست

جمله ای بدونِ قید زمانی و مکانی!

واقعا زندگی زیباست؟

با تو آری

بی تو

هرگز

masih

دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
 

من انتخاب می کنم

تو انتحار می کنی

masih

جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
 

خنده ات را دوست دارم

پوزخندت را نه!

masih

جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
 

زندگی زیباست

جمله ای بدونِ قید زمانی و مکانی!

واقعا زندگی زیباست؟

masih

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]